تبليغاتX
.:: بي بال پريدن ::.



کابوس ...



و من مدام فکر می‌کنم که چقدر خوب! یک روز از همین روزهای عادی و معمولی، از همین روزهای آرام که همه‌ی ما سرمان حسابی گرم کارهای خودمان است، می آیی ... و ما همه دلهایمان شاد می‌شود و تمام غم‌ها و غصه‌هایمان یادمان می‌رود ... دنیا قشنگ می‌شود و انسان‌ها "آدم" و خدا نزدیک ...همه چیز خوب و دنیا دوست‌داشتنی ... فقط نمی دانم دلیل این اضطرابی که این شب‌ها یکباره بر من هجوم می‌آورد و مرا یاد آمدنت می‌اندازد چیست ... واهمه از آن آخرین نفری که صف آخر سپاهت، لباس سربازی تو را پوشیده است و من، توی چهره‌ی آن آخرین نفرش هم، چهره‌ی خودم را نیافته‌ام ...




+ اطلاعیه:
   خواهش میکنم فردا که من را دیدی

   باز دوباره نگو که این آدم توی وبلاگ، اصلا شبیه تو نیست ...
   من، با این آدم، هیچ نسبتی ندارم!




+ نوشته شده در : یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت20:5 توسط : بهشته |



درد ما را نیست درمان، الغیاث ...




آخر من با چه رویی بیایم اینجا و بنویسم آنقدری که توی دلم جا برای امام غریبم ح‌س‌ی‌ن علیه السلام باز کرده‌ام، جایی برای شما نیست ... با چه رویی بگویم آنقدر که غربت ارباب مظلومم ح‌س‌ی‌ن علیه السلام، مرا می‌شکند و داغ بر دلم می‌زند، داغِ مظلومیتِ شما برایم سنگین نیست ... چگونه بگویم اشک من بر تنهایی امام شهیدم ح‌س‌ی‌ن علیه السلام، روان‌تر است تا بر تنهایی امام منتقم ... من چه باید بکنم که هر چه می‌گردم، تمام دعای فرج خواندن‌هایم را، جز برای گرفتاری و خودخواهی نفس خودم، دلیل دیگری نمی‌یابم ... چه بگویم از این معرفتِ پرمدعا که پای رکاب ح‌س‌ی‌ن علیه السلام، عَلَم عاشقی بر می‌دارد و به شور می نشیند، اما به پای رکاب شما که می‌رسد، کم می‌آورد و از ترس، به نهانگاه خانه دل می‌گریزد ... آنقدر مقتل خوانده‌ام که دیگر سطر به سطرش را از بر شده ام، اما چه کنم که این مقتل‌خوانی‌های مکرر، من را به کربلای شما نمی رساند ... به کجا شِکوه بَرَم از نفسی که امامِ شهیدش را، حاضرتر می‌یابد تا امامِ حاضرش را ... که وقتی بغض غربت شما، به سراغ غفلت مدام من می‌آید، باز هم دل طلب روضه ح‌س‌ی‌ن علیه السلام می‌کند ... عادتم شده است که از پای رکاب پر تلاطم شما، به آرامش روضه های ارباب بگریزم ... عادتم شده است که یا لیتنا کنا معکم را، ملتمسانه پای زیارت‌های عاشورایم بخوانم و تفسیر آن را، در یاری شما نیابم ...غربت از آنِ خاندانِ شماست ... یا ابن العشق ...و تا منم که منتظِر نام گرفته‌ام، همان بهتر که ...


بغض نوشت: من ... روضه‌های مقتل ارباب را ... خوب بلدم ... من ... بارها ... شما را ....به مقتل کشانده ام ...

.

.

.

من به درد شما نمی خورم .... من به هیچ دردی نمی خورم ... من ...






+ نوشته شده در : پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت0:0 توسط : بهشته |