بندهای که اینجانب باشم، برای جلوگیری از سوء برداشت خواننده
محترم، باید رسما اعلام کنم که به هیچ وجه منکر این حدیث نیستم! بلکه به
عکس، با تمام وجود شهادت میدهم بر صدق این اشتیاق... اما حرفم این است چرا
بعد از یک مدتی کوتاه یا بلند، که لذت بودن و چشیدن و درک کردن این اشتیاق را به جان
بندهات ریختی و در یک کلام، عاشقش کردی، درست همانجا که کار عشق بالا میگیرد و نفسگیر میشود، همان لحظه که بندهات میآید باور کند که به طرفش
دویدهای و آغوش گشودهای، همانجا که بوی تنت به مشامش میخورد و گرمای
وجودت را حس میکند، یک مرتبه ناپدید میشوی از تمام عرصه های ادراک ما؟
انگار چهره پنهان میکنی آن هم درست در لحظهی دیدار؟ گم میشوی آن هم درست
هنگام اوج نیاز به بودنت؟ ...
دیدی طلبکار شدم! دیدی باز به رویم بالا رفته است! وقتی من را، که خودم مدتهاست میان این بودن و نبودنهایت دست و پا زدهام، میگذاری وسط ماجرا و بنده ات را میفرستی سراغ من، نتیجه اش همین میشود دیگر ... چند روز پیش، یکی از بچههای مدرسه آمد کنارم نشست ... پر بود از بغضهایی که بوی تو را میداد ... هنوز اسم تو را نیاوردم که اشکهایش ریخت ... و من، فهمیدم معنای اشکهایش را ... میگفت خانم! چرا خدا دعام رو اجابت نمیکنه؟ مگر نگفته اگر به صلاحمون باشه میده؟ گفتم چرا، خودش گفته ... باز اشکهایش ریخت اما اینبار در سکوت .. پرسیدم مگه ازش چی خواستی؟ ... گفت خودش رو .... میگفت که به بودنت نیاز دارد، اما نیستی ... میگفت دنبالت میگردد اما گم شدهای ... میگفت از دویدن به نفس نفس افتاده، اما سر قرارت نیامدهای ...

من که خوب فهمیدم میان آن ماجرا هیچ کاره
بودم، حواله اش کردم به خودت، با من که کار نداشت، تو را میخواست، خودت
را! ما را چه به حل مشکلات شما! من هم مایه گذاشتم از خودت، گفتم چند روزی
خوب بودنش را نذر نگاهت کند، گفتم نگاه تو قیمت دارد که خرجش دل آدم است...
گفتم بیا و برای مدتی فلان کار را بکن تا خودش سراغت بیاید ...
باور کرد، خیلی زود! اما راستش، خودم باورم نشد ... حالا شده ام مثل آدم هایی که حرف گندهتر از دهانشان میزنند و مثل یک موجود چهارپایی تویش گیر میکنند! خیلی سخت است که آدم در مقام دفاع از تو قرار بگیرد، ترسم از این است که این بار از خودت دفاع نکنی! ماندهام این هفته که او را ببینم چه خواهد گفت؟ اگر او نذر تو بکند و تو باز هم خودت را پنهان کنی؟! اگر برای دلش هروله کنان، آغوش گشوده باشی؟! می دانی چقدر مشتاقم بدانم که چه خواهی کرد! ختم به خیر کن این داستان را ...


