تبليغاتX
.:: بي بال پريدن ::. - یا قابض و یا باسط ...



یا قابض و یا باسط ...


معنای قبض و بسط را همه می فهمند ... هرکسی که به اندازه‌ی یک وجب توی راه تو قدم گذاشته باشد، خوب می فهمد معنای این دو کلمه را ... قبض و بسط، آن هم از نوع کاملا معنوی‌اش، یعنی دقیقا همان چیزی که پای خیلی‌ها را می‌لرزاند در راه رسیدن به تو ... اصلا خدایا! می‌دانی مشکل از کجا شروع می‌شود؟!! از همانجا که حرف اشتیاقت را به بنده‌ات کشیدی وسط و هی با این کلمه‌ها، دل بردی از بنده ‌هایت!!! إذا تقرّب إلیّ العبد شبرا تقرّبت إلیه ذراعا و إذا تقرّب إلیّ ذراعا تقرّبت منه باعا و إذا أتانی مشیا أتیته هروله .. ما که عربی‌مان زیاد خوب نیست، اما از همان دست و پا شکسته‌اش هم که یک چیزی در بیاید، کافی است برای اینکه بنده‌ات را طلبکار کند که بیاید روبرویت بایستد و دو قورت و نیمش هم باقی باشد که آخدا! پس چی شد این همه اشتیاق به من!!! من که نه یک وجب و نه یک ذراع، که می دوم به سوی تو ... با تمام عشق‌ام ... با تمام وجودم ...اما هروله کردن تو کجاست؟

بنده‌ای که اینجانب باشم، برای جلوگیری از سوء برداشت خواننده محترم، باید رسما اعلام کنم که به هیچ وجه منکر این حدیث نیستم! بلکه به عکس، با تمام وجود شهادت می‌دهم بر صدق این اشتیاق... اما حرفم این است چرا بعد از یک مدتی کوتاه یا بلند، که لذت بودن و چشیدن و درک کردن این اشتیاق را به جان بنده‌ات ریختی و در یک کلام، عاشقش کردی، درست همان‌جا که کار عشق بالا می‌گیرد و نفس‌گیر می‌شود، همان لحظه که بنده‌ات می‎‌آید باور کند که به طرفش دویده‌ای و آغوش گشوده‌ای، همان‌جا که بوی تنت به مشامش می‌خورد و گرمای وجودت را حس می‌کند، یک مرتبه ناپدید می‌شوی از تمام عرصه های ادراک ما؟ انگار چهره پنهان می‌کنی آن هم درست در لحظه‌ی دیدار؟ گم می‌شوی آن هم درست هنگام اوج نیاز به بودنت؟ ...

دیدی طلبکار شدم! دیدی باز به رویم بالا رفته است! وقتی من را، که خودم مدت‌هاست میان این بودن و نبودن‌هایت دست و پا زده‌ام، می‎گذاری وسط ماجرا و بنده ات را می‌فرستی سراغ من، نتیجه اش همین می‌شود دیگر ... چند روز پیش، یکی از بچه‌های مدرسه آمد کنارم نشست ... پر بود از بغض‌هایی که بوی تو را می‌داد ... هنوز اسم تو را نیاوردم که اشک‌هایش ریخت ... و من، فهمیدم معنای اشک‌هایش را ... می‌گفت خانم! چرا خدا دعام رو اجابت نمی‌کنه؟ مگر نگفته اگر به صلاحمون باشه میده؟ گفتم چرا، خودش گفته ... باز اشکهایش ریخت اما این‌بار در سکوت .. پرسیدم مگه ازش چی خواستی؟ ... گفت خودش رو .... می‌گفت که به بودنت نیاز دارد، اما نیستی ... می‌گفت دنبالت می‌گردد اما گم شده‌ای ... می‌گفت از دویدن به نفس نفس افتاده، اما سر قرارت نیامده‌ای ...



من که خوب فهمیدم میان آن ماجرا هیچ کاره بودم، حواله اش کردم به خودت، با من که کار نداشت، تو را می‌خواست، خودت را! ما را چه به حل مشکلات شما! من هم مایه گذاشتم از خودت، گفتم چند روزی خوب بودنش را نذر نگاهت کند، گفتم نگاه تو قیمت دارد که خرجش دل آدم است... گفتم بیا و برای مدتی فلان کار را بکن تا خودش سراغت بیاید ...

باور کرد، خیلی زود! اما راستش، خودم باورم نشد ... حالا شده ام مثل آدم هایی که حرف گنده‌تر از دهانشان می‌زنند و مثل یک موجود چهارپایی تویش گیر می‌کنند! خیلی سخت است که آدم در مقام دفاع از تو قرار بگیرد، ترسم از این است که این بار از خودت دفاع نکنی! مانده‌ام این هفته که او را ببینم چه خواهد گفت؟ اگر او نذر تو بکند و تو باز هم خودت را پنهان کنی؟! اگر برای دلش هروله کنان، آغوش گشوده باشی؟! می دانی چقدر مشتاقم بدانم که چه خواهی کرد! ختم به خیر کن این داستان را ... 





+ نوشته شده در : دوشنبه 24 بهمن1390ساعت0:33 توسط : بهشته |