الاغ!

از آن الاغ بیچاره هم کمترم من!! لااقل خودش نمیداند که دارد چه چیزهایی را حمل میکند*!!! اما من، هِی کتاب روی کتاب و سی دی روی سی دی و سخنرانی روی سخنرانی، گوش و چشم و مغزم را پر کرده ام از یک عالَم اطلاعات ناب و نایافتنی! انگار قصد کرده ام تمام حقایق عالم خلقت را یکجا توی این مغزم انبار کنم! به خیال خودم هم که خیلی سطح دانایی ام بالا رفته است و مقاماتم بالاتر!! ولی این روزها هرچه بیشتر دقت میکنم تمام این علم ها و دانستنی های بسیار ارزشمند اما عمل نشده را، جز یک بار سنگین بر روحم احساس نمیکنم، این همه دانستنی هایی که من برای فهمیدنشان کلی زمان میگذارم، اگر به مقام عمل نرسند، جز ظلمت و تاریکی هیچ چیزی برایم به بار نخواهند آورد... جهاد اکبر میخواهد عمل کردن به دانسته ها ... مرد میخواهد که در این وجود درهم و برهم من، انقلابی برپا کند جهت عمل به دانسته ها. همین!


حضرت امیر علیه السلام:

إنَّكُم إلَى العَمَلِ بِما عَلِمتُم أحوَجُ مِنكُم إلى تَعَلُّمِ ما لَم تَكونوا تَعلَمون

شما به عمل كردن آنچه مى دانيد نيازمندتريد تا آموختن آنچه نمى دانيد.

غرر الحكم : ۳۸۲۶


* مثل الذین حملوا التوریه ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا ... جمعه/5

پ ن: من مخالف بالا بردن سطح اطلاعات و دانش نیستم، بالعکس آن را جزو واجبات هم میدانم، کسی به من خرده نگیرد لطفن!


هُوَ الذی یُرسِلُ الرّیاحَ بُشراً بَینَ یَدی رَحمَتِه ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم| یک چیز خوبی هست به اسم رقت قلب، به نام شکستگی دل، که ماحصلش اشک است، اشکی که خیلی راه ها را باز می کند و خیلی گناه ها را می شوراند، اشکی که قلب را در برابر خدا متواضع می کند و راه رسیدن را سهل الوصول تر ... آدم به حال خودش که باشد، شاید این شکستگی و نرمی دل، کمتر گیرش بیاید. اما کافی است یک جایی مثل یک حرمی را پیدا کند تا خیلی زود سیمش وصل شود و دلش نرم می شود و سختی های وجودش بشکنند و باران رحمت خدا از چشم ها نازل شود ... اینهایی که نوشتم برای ما که این قضیه را بارها و بارها توی حرم امام رضایمان دیده ایم خیلی طبیعی است. اما نکته جالبش برای من که توی این سفر متوجه شدم این بود که آنجا توی حرم پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله و خانه خدا، میان این جماعت برادران سنی مان! کاملا برخلاف اینجا اصلا این صحنه ها دیده نمی شود، یعنی یکجورهایی خیلی به ندرت!! آنجا خیلی چشم هایشان را بارانی نمی بینی، دل هایشان را شکسته نمی بینی، فقط به لب هایشان ذکر می بینی و دست هایشان را به دعا بلند، اما از آن خشوع و خضوع دل خیلی خبری نیست ... نمی دانم درست دیدم یا نه، اما این برادران و خواهران سنی مان خیلی به چشم من سرد و منجمد می آمدند ... خشک و بی روح ... حالا که با خودم فکر میکنم، و به تفاوت بینمان، فقط یکی چیزی به نظرم می آید و آن هم تفاوتی است که بین ما وجود دارد ... به واسطه ای که برای ما هست و برای آنان نیست ... به روح بلند آن ولی خدایی که هر زمان ما در مقابل هر کدامشان قرار می گیریم، خیلی زود ما را هم به نرمی روح می کشانند و رحمت خدا را رزق چشم هایمان می کنند ... و این اشک و نمناکی دیدگان، بشارت رحمت و مغفرت حق است برای ما ...به واسطه ای برای ما به نام امام، که ما را خیلی سریع، به خدا می رساند ... که از شؤون امام همین اتصال دادن خلایق به خالق است ... آن هم خیلی زود، بدون انکه بحث حساب گذشته و سابقه ات در میان باشد ... خیلی خوب است که خدا ما را به نعمت ولایت اهل بیت بزرگمان داشته است .... خدا را شکر که مولایمان علی علیه السلام شده است ... خیلی دلم به حال این سنی ها می سوزد، -سنی ها! نه وهابی هایشان که خدا ریشه شان را از روی زمین بخشکاند انشالله- همین هایی که دنباله رو همانند که گفت: "حَسبُنا کتابَ الله" ... هنوز هم که هنوز هست، فقط به دست هایشان قرآن می بینی ... دلم می سوزد که برای یکبار در تمام عمرشان، لذت اشک ریختن پای دعای کمیل حضرت امیر را تجربه نخواهند کرد ... برای یکبار در تمام عمرشان، خدا را به زبان حضرت امیر نخواهند خواند ... من که خیلی دلم به حالشان سوخت ... دعا کردم به نور ولایت اهل بیت هدایت شوند ... خدا را شکر مولایم علی شد ... 

صراط سبز

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم| آدم یک چند روزی فارغ از همه چیز باشد ... بیخیال همه کس باشد ... سرش را بیندازد پایین، راهش را بگیرد برود سمت بهشت ... توی بهشت سیر کند، توی بهشت نفس بکشد، حالش خوب شود، ایمانش هوای تازه بخورد، عشقش یک نفسی بکشد ... جایتان خالی بود! ... من یک چند روزی رفته بودم بهشت ... بهشت جای خوبی است! به همان خوبی که گفته اند ... بهشت، همان گرمای آغوش سبزی است که تمام آرامش را یکجا به وجود آدم هدیه می کند ... بهشت، همان دارالسلامی است که تمام غم و غصه های دنیایی آدم را یکجا از میان برمیدارد ... بهشت، همان صراط مستقیمی است که در وجود سبز نبی رحمت تا عرش خدا بالا می رود ... خدایا لطفن اِهدِنا الصراطَ المُستقیم! لطفن آن دنیا هم اِهدِنا الصراطَ المُستقیم!! ما کلن سهممان همین آغوش باشد از سرمان هم زیادی است!!! الان خوبم، خییییییییییلی خوب، کیفور کیفور! بهشت خیلی جای خوبی است، انشالله روزیتان شود هرچه زودتر ... :)


+ دعاگوی همه‌تان بودم ....

+ صلوات دوم بلندتر لطفن! اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ....

هَل مِن مُعین ...

این جای خالی کنج دلم که روزگاری از آن تو بود، چند روزی است که درد می‌کند، تیر می‌کشد، تیرش می‌رسد به مغزم، تمام ذهنم را پر می‌کند خاطرات بوی تنت، جایی میان همان لحظه‌ها فوران می‌کند و با قطرات اشک جاری می‌شود ... این سردی دست‌هایم که روزگاری چاره‌اش گرمی دست‌های تو بود، مدت‌هاست که دنبال لحظه‌های بودنت می‌گردد ... پس کجاست آن دست‌هایت که لرزش دست‌هایم را خوب در آغوش می‌گرفتند و آرامش وجودت را به بیقراری‌های وجودم هدیه می‌دادند؟... من مدت‌هاست که به دنبال تو می‌گردم ... به دنبال پناه وجودت برای بیقراری روحم ... نکند گمان کرده‌ای از آن اوج دلتنگی‌هایم به سراشیبی سکون و سردی روح افتاده‌ام؟ نکند فکر می‌کنی بزرگ شدن‌هایم، هوای دلتنگی‌های آن روزها را از سرم انداخته است؟ نه! من هنوز میان این جماعت، عاشق‌ترینم ... فقط آن نگاهت، که حرف‌هایم را از نگاهم بخواند چقدر جایش خالی است این روزها ... آن شانه‌هایت که تکیه‌گاه اشک‌هایم شود در هوای بیقراری دلم، کجاست؟ ... دست‌هایم هنوز به آغوش کشیدن دست‌هایت را می‌طلبند ... من میان این جماعت، به دنبال مَحرم می‌گردم از برای عاشقی ... عاشقی دیگر می‌شناسی میان این مرگ احساس؟ ... می‌شناسی کسی را که با آن بتوان ناله‌ی دلتنگی سر داد و اشک بی‌کسی را فهم کرد؟ ... من هنوز هَل مِن مُعین می‌طلبم از برای تو ...

وَ العَصر ... اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسر ...

باید فکر کنم، همین امشب، به خیلی چیزها، به راه های رفته و نرفته، به کارهای کرده و نکرده، به حرف های زده و نزده، به گفته های عمل شده و نشده، به لحظه های سوخته و نسوخته، به لبخندهای زده و نزده، به آن گردش چشم هایم که حواسشان، توی آن جایی که باید، به تو نبود و آن صدایی که گهگاه از آن اعماق دلم بالا می آید و خائِنَةَ الاَعیُن ها را مدام در گوشم سرزنش می کند، به آن نکبت ها و پلیدی هایی که بی صدا در کنج و گوشه دلم جا خوش کرده اند و به خیال خودشان، از دایره‌ی وَ ما تُخفی الصُّدور ی علم تو گریخته اند ... باید امشب فکر کنم به آن لحظه های سر کلاس که من معلم می شوم و بچه ها گوش، به تمام حرف هایی که می‌زنم -و فقط حرف میزنم- و بعدش خودم به یادآوری حرفهای عمل نکرده ام، به غلط کردن میافتم! ... و به عاقبت آن نسلی -که به رفیق می گفتم- معلوم نیست چه از آب در بیایند، زیر تربیت نامعلمی همچون من ... باید فکر کنم به آن جمله ای که سال گذشته توی دفترم نوشتم ... به آن یَومَ تُبلیَ السَّرائِری که معلوم نیست چه جک و جانورهایی از من به صحرای محشر خواهند دوید ... باید امشب به تمام اطرافیانم فکر کنم ... به همه آنهایی که خواسته و ناخواسته ابدیتی به نام آخرت را از من خواهند دزدید ... و باید تکلیفم را با آیه های وحی ات نازل کنم که امر کردی: فَلا یَصُدَّنّکَ عَنها مَن لا یُومنُ بِها ... باید فکر کنم به اینکه استاد، سر کلاس در پاسخ به سوال من، گفت که تو پایه معادشناسی ات ضعیف است ... و اگر واقعا ضعیف است، من دارم با این شتاب به سوی آینده ای می روم که پایه هایم در آن خیلی ضعیف است! و لابد در طوفان حوادث آن دنیا، مثل بید خواهم لرزید .. امشب حالم خوب است و نیست، خیلی چیزها هنوز تکلیفشان مشخص نشده، یک چیزهایی توی زندگی ام هست که هنوز عدل خدا بر آنها جاری نشده و سر جایشان قرار نگرفته اند ... چی دارم می نویسم اینجا معلوم نیست .... آن فرشته های بالا بالایی هم مانده اند از این شلوغی ذهن من ... فقط می دانم آن یکی فرشته ای که نشسته است روی دوشم  و دارد تند تند نوشته های اینجایم را توی پرونده اعمالم کپی می کند، خوب می فهمد چه می گویم ... چون از گذشته با من بوده است ... از خیلی وقت ها پیش ... دقیقن از بیست و چهار سال پیش ... چقدر فرصت کمی باقی مانده ... شاید به اندازه‌ی تنها چند نفس دیگر تا روز حسابم. خوشحالم به این که چندماهی است مهمان رزقی با جرعه جرعه های کلامت شده ام، و فکر میکنم که اگر این روزها فقط یک کار مفید دارم توی زندگی ام انجام میدهم همین کار است ... و  نگرانم که آیا سرم را که بر خاک بگذارم، چشمانم این رفیق چندماهه را خواهد دید که برای تمام طول آخرتم همراهم باشد و نور راهم باشد؟ و دستانم را به دستان تو برساند؟  من که خیلی زیادی روی این رفاقت حساب باز کرده ام ... رفاقت؟ خیلی پررو شده ام! اصلا باید به همین پررو بازی هایم هم فکر کنم، اما می خواهم مثل همین روزهایی که به همه دوستانم میرسم و همین را میگویم، اینجا هم بنویسم وصیتم را ... قرآن را دریابید ... که رفیق خوبی است ... خیلی خوب ... خیلی خیلی خوب ... همین! باقی اش بماند برای بعدن، اگر که زنده بودم شاید از خوب بودنش نوشتم برایتان ... انگار یک نفر افتاده است به جان این لحظه های زندگی و دنبال سرشان کرده است ... که زودتر تمام شوند .. که من زودتر به آن آخرش برسم ... امشب من می مانم و تنهایی ام و آن یک نفری که مدام به عصر و زمان سوگند می خورد، که خسران مرا به یادم بیاورد ... امشب شب من است، امشب من یک قدم دیگر به مرگ نزدیک می شوم، امشب من به اندازه یک نفس دیگر به آخرتم نزدیک می شوم ، امشب من یک سال دیگر از سرمایه عمرم را از دست خواهم داد ... اِسمَع، اِفهَم یا فُلان! اِنَّ السّاعةَ آتیةٌ لا رَیبَ فیها ...

رزق ...

چند وقتی بود که شدیدا دنبال منبعی بودم تا بتواند برایم مفهوم "امام" را جا بیندازد ... یک منبع قابل فهم، که با زبان ساده ای برایم امام را و نقش امام را در جایگاه خلقت و عالم وجود روشن کند ... و اینکه امام در زندگی من و در وجود من باید چه نقش و جایگاهی داشته باشد ... به یک جاهایی رسیدم، ولی نه بیانی ساده ... هنوز برایم خیلی چیزها گنگ و مبهم بود ... تا اینکه چند روز پیش رسیدم به این سخنرانی ... وقتی گوش دادم، احساس کردم جواب بخشی از سوالهایم را یافته ام ... حرف های جدید و کمتر شنیده شده ... یک حس خوبی داشت این سخنرانی ... انگار که یک نوری انداخت میان تاریکی فکر من که بفهمم باید سمت و سوی زندگی ام را به کدام سمتی جلو ببرم ... گفتم تک خوری نباشد پای این سفره ... هر کسی دوست داشت، اینجا را دریابد ...


تقاضا: هر کسی منبع خوبی با موضوع "امام" و "امام شناسی" داشت، من شدیدا استقبال میکنم!

باذن الله ...

یادمان داده اند ذکر "یا لیتنا کنا معکم" را، که پس از هر زیارتی روی لبانمان باشد و هربار آرزو کنیم که ای کاش در سپاه حضرتش می بودیم و یاری اش می کردیم، از نظر من یعنی اینکه یک چیزی هست این میان که دارد بین ما و حضرت ارباب فاصله می اندازد، یک چیزی هست به نام زمان که دست ما را از عاشورای سال شصت و یک هجری کوتاه کرده است... و ما داریم برداشتن این فاصله را به دعایی از خدا طلب می کنیم ... یعنی اینکه ما محصوریم در ظرف زمان و مجبوریم بودن در عاشورای آن سال را آرزو کنیم ... یعنی گیر کرده ایم میان شمارش سال ها و روزها ...  اما ... امان از دل آن آقایی که من نمی شناسمش، اما همین قدر می دانم که "صاحب الزمان" می نامندش ... صاحب که می گوییم یعنی اختیار دار است ... یعنی ... مثل ما توی ظرف زمانی گیر نکرده است ... یعنی برایش امسال و پارسال و صد سال و هزارسال پیش معنایی ندارد ... یعنی مثل ما نیازی ندارد که برای برداشته شدن این فاصله دعا کند ... راحت بخواهم بگویم یعنی آقایی هست که هر سال عاشورا را به قامت تمام مصیبت عاشورای سال شصت و یک هجری درک می کند ... هر سال پا به پای تک تک شهدای کربلا جان می دهد ... هر سال دیدن نیزه ها ... صدای سیلی ها ... بوی دود خیمه های سوخته ... اشک چشم کودکان و زنان ... قامت خمیده ... دست های بریده ... نیزه های بر افراشته ... جان من به فدای دل آن آقایی که هزار و سیصد و هفتاد و چهارمین بار است که شکسته و خمیده از گودی قتلگاه بیرون می آید .....


+ تازه دارم معنای این فرازهای زیارت ناحیه را می فهمم: سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِك َ مَقْرُوحٌ ، وَ دَمْعُهُ عِنْدَ ذِكْرِك َ مَسْفُوحٌ ، سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزينِ ، الْوالِهِ الْمُسْتَكينِ ، فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ ، وَ عاقَني عَنْ نَصْرِك َ الْمَقْدُورُ ، وَ لَمْ أَكُنْ لِمَنْ حارَبَك َ مُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَك َ الْعَداوَةَ مُناصِباً ، فَلاََ نْدُبَنَّك َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْكِيَنَّ لَك َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَيْك َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاك َ وَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِكْتِيابِ ، ...


شب اعتراف ...

باذن الله ...


"هر انسانی را رغبتی نهانی است که در جستجوی کربلا، خود را زیر و رو خواهد کرد "...

سکوت این مدت من را، اگر قرار بر شکستن باشد، چه چیزی بهتر از همین عکس و همین جمله ... که من با تمام وجود دریافته ام رغبتی را که حرارت است در سرمای سوزان وجودم ... و هرچند که گاهگاه به دستان ناپاک گناهانم، سرد می شود و خاموش ... اما آتش زیر خاکستر است که با آمدن نام سرخ تو، شعله می گیرد و می سوزاند ... مگر نام و یاد تو را می تواند کسی و چیزی خاموش کند؟ مگر کربلا رفته را بدون یاد ح‌س‌ی‌ن، دیگر امیدی برای زنده ماندن می ماند؟ مگر عاقبت کربلا دیده را غیر از زیستن در سایه ح‌س‌ی‌ن، چیز دیگری می تواند بخیر کند؟ وای از این مدتی که گذشت بر من، و وای بر سالی که گذشت بر من ... نشسته ام زل زده ام به این عکس ... به این راه ... به این زردی گنبد و سرخی پرچم ... به تمام آن ثانیه هایی که منِ جامانده در زمان و مکان، به سرای تو رسیده بودم ... به اینکه چرا من را به کربلایت خواندی ... به آن اولین و تنها جمله ای که نوشتم بعد از سفر کربلایت "زندگی دو بخش دارد: قبل از کربلا، بعد از کربلا" ... و حالا می دانم آن جمله ای که نوشتم، نقطه عطف زندگی من بود در تمام عمر ... یا حضرت ارباب! بهشته اگر این یکسال خودش را و تمام سرمایه عمرش را باخته است، بهشته اگر هنوز به هیچ کدام از قول هایش عمل نکرده است، بهشته اگر هنوز در نفهمی و غفلت خودش دارد درجا می زند، بهشته اگر چشمانش را دنیا پر کرده است، بهشته اگر هنوز قطره نشده است و به بیکرانگی دریای وجود شما نپیوسته است، بهشته اگر هنوز دلش آینه عشق شما نشده است، بهشته اگر فکر می کند و -به اشتباه- فکر می کند که می تواند با این سنگینی بار غفلت و گناه، به شما برسد، بهشته اگر همه این ها هست و باز خودش را به بیخیالی زده است ... اما ... اما ... خودش خوب می داند که بعد از آن سفر کربلا ... نرسیدن به کاروان شما چه معنایی دارد ... بهشته خوب فهمیده است که تا زمانیکه از ظلمت و تاریکی و پوچی این دنیای پست، خودش را به دامان شما نیندازد، ذره ای از حیات آن حی لایزل را از دستان شما نخواهد گرفت و همچنان و برای باقی عمرش نیز، در نجاست و ناپاکی نفس خودش، دست و پا خواهد زد ... بهشته خوب فهمیده است که اگر شما را در زندگی خودش پیدا نکند، عاقبت بخیر نخواهد شد ... ولی و اما یا حضرت ارباب! می شود امسال شما شفاعت کنید؟ می شود بی لیاقتی بهشته را و سیاهی بهشته را و ناپاکی بهشته را و حقارت نفس بهشته را نادیده بگیرید و یکبار دیگر نگاهتان را رزق دل بهشته کنید؟ می شود دوباره شفاعت کنید؟ ... بهشته اعتراف می کند که زورش به خودش نمی رسد ... بهشته اعتراف می کند که کم آورده است ...


+ شب تاسوعاست

   و من هربار که دلم هوای امام زمان می کند،

   برای خودم روضه حضرت عباس می گذارم ...


نفحات ...

باذن الله ...

من دوباره به محرمت رسیدم  ...

و این یعنی که هنوز برای من جای امیدی هست ....

سلام حضرت ارباب ... 




اِنَّ لِرَبّکُم فی ایامِ دَهرِکُم نَفَحاتٌ

فَتَعَرَّضوا لَها لَعَلَّهُ اَن یُصیبَکُم نَفحةٌ مِنها

فَلا تَشقَونَ بَعدَها اَبَداً

.

.

.

فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ ...



وقتی بت‌های دور و برت هر روز و هر روز بیشتر می‌شوند،

وقتی بت‌پرستی عادت هر روزه‌ی مردمان اطرافت می‌شود،

وقتی نهانخانه‌ی دلت نیز از هجوم بت‌ها در امان نمی‌ماند،

  فقط،

خودت را به "او" بسپار

.

بگذار و بگریز

.

.

.


وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ

فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ

يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحمته و يُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقًا

16/کهف




+ اینجا مدتی به روز نمی شود ...

  نفسی اگر بود و اذنی اگر آمد، تا محرم بر می‌گردم ...

  محتاج دعایتان هستم .. حلال کنید رفقای خوبم ...

  

جای خالی ...



جای خالی کسی که هر شب به جان و دلمان نهیب زند:

تَجَهَّزوا رَحِمَكُمُ الله  ...

فَقَد نودىَ فيكُم بِالرَّحيل ...



امام رمضانی ...


باذن الله ...


غیاب شیطان، تجربه‌ای است که تنها توی همین روزهای ماه مبارک، می‌توان آن را چشید ... اصلا بخشی از فراغت و آرامش لحظه‌های رمضانی، وامدار نبودن شیطان است ... خدا از همان شب اول، دست و پای شیطان را از توی زندگی‌مان جمع کرده است که ایمانمان دارد کمی هوای تازه می‌خورد ... وگرنه، ما همانی هستیم که بودیم ... زورمان نمی‌رسید یک‌تنه شیطان را کنار بزنیم و تمرین بندگی و اطاعت کنیم ... طعم شیرینی دارد، نه؟! حس رهایی و سبکی غریبی که بوی قرابت می‌دهد ...

من شنیده‌ام که روزهای خوبی در راه است ... گفته‌اند آن روزی که می‌آیی، همان اول کاری شیطان را گردن خواهی زد ... این بار نه دست و پایش را، که تمام وجود منحوسش را از میان ما آدمیان جمع خواهی کرد و همه‌ی ما، مسلمان و غیر مسلمان، طعم زندگی بدون حضور شیطان را خواهیم چشید ... روزهای خوبی باید باشند ... روزهایی که میان ما و خدا، نامحرمی به نام شیطان دست و پا نخواهد زد ... روزهایی که ما بنده‌ خواهیم بود ... یحتمل آن روزها، رمضان نیستند، اما برای ما از رمضان هم رمضانی‌ترند ...



اَللّهُمَّ اِنّا نَرْغَبُ اِلَیْکَ فى دَوْلَةٍ کَریمَةٍ

تُعِزُّ بِهَا الاِْسْلامَ وَ اَهْلَهُ

وَتُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَ اَهْلَهُ

وَتَجْعَلُنا فیها مِنَ الدُّعاةِ اِلى طاعَتِکَ

وَ الْقادَةِ اِلى سَبیلِکَ

وَ تَرْزُقُنا بِها کَرامَةَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ

.

.

.


قدر ...


بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم ...

اِنّا اَنزَلناهُ فی لَیلَةِ القَدر ...

وَ ما اَدراکَ ما لَیلَةُ القَدر ...

لَیلَةُ القَدرِ خَیرٌ مِن اَلفِ شَهر ...

تَنَزَّلُ المَلائِکَةُ وَ الرّوحُ فیها بِاذنِ رَبِّهم مِن کُلِّ اَمر ...

سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطلَعِ الفَجر ...

.

.

.

 

یک سوالی هست که چند روزی است به جانم افتاده و هر طور که هست قبل از رسیدن به شب‌های قدر، باید جوابش را برای خودم معلوم کنم ... خیلی وقتی نمانده ... فقط چند ساعت دیگر باقی است و من ... میان دو گزینه مردد مانده‌ام ... الکی که نیست ... امشب، شب قدر است و اگر خودم، قدر و اندازه‌ام را تعیین نکنم و مثل امشبی خدا را برای رسیدن به آن قدر، قسم به چهارده یگانه‌اش ندهم، شاید میان تقدیرهای نوشته شده‌ی سال آینده‌ام، پاسخ این سوال نانوشته بماند ... سوال سختی است که حسابی به جانم افتاده و انتخاب کردن جواب من از میان دو گزینه‌ی موجود، بسیار سخت‌تر ...دارم فکر می‌کنم امشب از خدا برای خودم چه سرنوشتی بخواهم؟ در آن روزی که روز ظهورت می‌نامند، آن روز که تو دیگر آمده‌ای و صاحب همه‌ی ما خواهی بود، آن روز که برای برپایی دین حضرت پروردگارت خواهی جنگید، از خدا بخواهم که جنگیدن در رکابت را برایم بنویسد و "وَالمُستَشهَدینَ بینَ یَدیه" را برایم اجابت کند، یا زنده باشم و عمر طولانی از خدا طلب کنم تا با چشمان تیره‌ام، روزگار حکومت عدلت را ببینم و زیر سایه‌ی وجودت، طعم زیستن در بهشت خدا را روی زمین تحربه کنم؟ ... انتخاب سختی است و من... تا شب تعیین قدرم، چند ساعتی بیشتر باقی نمانده است ...



+ یک "من" پست و حقیری توی وجودم هست که هنوز خودش را در قد و قواره‌ی هیچ کدام از این گزینه‌ها نمی‌بیند ... ای خدای شب‌های قدر! می‌شود امشب ما را از این "من" برهانی و باورمان کنی که ما باید خودمان قدر خودمان را بزرگ بخواهیم؟! می‌شود برایمان بخواهی که جز به اجابت یکی از این دو گزینه راضی نشویم؟! می‌شود ما را بزرگ بخواهی؟! ... ای صاحب امر شب‌های قدر! شب تعیین قدر ماست، شما دعایمان کنید ... 

 


.

.

.

یا اَبانا ...

اِستَغفِر لَنا ...

اِنّا کُنّا خاطِئین ...



اَنتَ اَنتَ ... وَ اَنا اَنا ...

باذن الله ...


سحرهای ماه مبارک یک جنس دیگری دارد... یک حال و هوای ویژه‌ی خوب و دوست‌داشتنی... که در دیگر روزهای سال تکرارشدنی نیست... گناهانمان را هم که بگذاریم کنار، انگاری آن حجاب‌های ضخیمی که کل سال، سنگینی می‌کرده روی دلمان و مابینِ ما و خدا را مانع می‌شده، که صدایش می‌کردیم و پاسخمان می‌داده ولی ما نمی‌شنیدیم، حالا به دست رحمت خودش برداشته شده است... دیگر سنگین نیستیم... دیگر دلمان چسبیده به زمین نیست... سحرهای ماه مبارک یک جنس دیگری دارد... از جنس خلوت‌های دو نفره... خدا توی سحرهای این روزها خیلی نزدیک است... آنقدر که حرف که می‌زند صدایش شنیده می‌شود... حرف که می‌زنیم جوابش شنیده می‌شود ... ‌

توی این سحرها و این خلوت، مناجات حضرت امیر علیه‌السلام، آدم را خیلی پرواز می‌دهد.. یک طرف بزرگ می‌شود و وسیع؛ یک طرف کوچک می‌شود و حقیر... و این کوچکی و حقارت، آدم را بدجوری به نیاز می‌کشاند و پرت می‌کند به دامانِ بزرگیِ بی‌نهایتش... مخصوصا که اگر از گذارِ پر از خوف و ترسِ قیامتش عبور کرده باشی، باید موقع رسیدن، خودت را بدجوری به آغوش حضرت اویش بیاندازی... هر موقع که این مناجات را می‌شنوم، سعی می‌کنم که تصور کنم آن خلوتی را که یک سمتش، علیعلیه‌السلام بود و سمت دیگرش ... چه می‌گذشت اللهُ اَعلَم ...


+ از این مناجات غافل نمانید ... دانلود


باذن الله
.

بی‌حضور و بدون یاد امام، ثانیه ها حتی اگر متعلق به رمضان هم که باشند، به کمال خود نمی رسند ... حواسمان باشد ثانیه های بهشتی ماه مبارکمان، بتیم نمانند ... خدا اگر بخواهد، در این یک ماه دانه دانه‌ی عبادت های ناچیز خود را به نخ محبت اماممان تسبیح کنیم، یک بالمان آیه های کلام نور و بال دیگرمان دلی متصل به حضور امام ... پرواز در آسمان کرامت حضرت الله مبارکتان ...


+ اینجا
+ خیلی زیاد التماس دعا دارم ...

باذن الله

.


حکایت تلخ من است ... که یک روز به تو دورم و یک روز به تو نزدیک ... یک روز قدم‌هایم به نیروی عشق، با شوق به سوی تو می‌آیند، و یک روز از شرم گناه، از تو دور می‌شوند ... نه از آن دسته‌ام که بُعدِ وجودت، مرا به انکار بودنت برساند، و نه از آن گروه که قربِ حضورت، مرا به یقین بودنت برساند ... تمام عمرم را، میان این دو بی‌نهایت قریب و بعید، دست و پا زده‌ام ... که اِنَّهُم یَرونَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قریباً .... نه آن چنان نزدیک‌م به تو، و نه آنچنان دوری ز من، مُذَبذَبینَ بَینَ ذلکَ‌م، که لا اِلی هوُلاءِ وَ لا اِلی هوُلاءِ ...



تذکار:

فردی از استاد سید هاشم حداد(ره) پرسید:

آیا شما خدمت حضرت ولی عصر (ارواحنافداه) مشرف می‌شوید؟!

فرمود: کور است هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اولین نظر، نگاهش به امام زمان نیفتد ...


حواسم هست؟! ...

باذن الله ...


حال و هوای غریبی دارم امشب ... همه جا صحبت و حرف از انتخابات است ... حال و هوا، حال و هوای بالا رفتن از سر و کول یکدیگر است ... یک عده دارند توی خیابان، جیغ بنفش می‌زنند و من ... حال غریبی دارم امشب ... مثل آدمی که می‌خواهد برای یک عشقِ قدیمی، جشن تازگی بگیرد  ... رو به خلوت شب آورده اما، دست و دلش را جایی میان جمع جا گذاشته است ... شب، شبِ شماست و من، دستِ خالی‌تر از همیشه آمده‌ام ... نه به رسم تمام شب‌های ولادت، پر از حسِ سرودنِ غزل غزل دلانه‌های نابِ عاشقی، که آمده‌ام از دردهایم برایتان بگویم... اعتراف کنم به چیزهایی که مرا کوچک نگاه داشته‌اند ... یادتان هست؟ یادتان که هست به حتم ... و شاید منم که یادم نبوده و حواسم نبوده، به این روزهایی که توی دلشان جشن یکسالگی گرفته‌اند برای رسیدن به ثانیه‌های پابوسی کنجِ شش‌گوشه‌ی شما ... توی همین شلوغی های روزگار، که مثل برق و باد گذشتند، و روزهای سر ریز شده از عشق رجب را با خود بردند، و من سرم گرم این درس های پر قیل و قال مدرسه و امتحان های تمام نشده، نفهمیدم که چگونه گذشت ...  مثل همین روزهایی که رسیدند به شعبان، و جشنِ شکرِ حضرتِ پروردگار برآوردند به یمنِ قدومِ شما، و عهدِ آشنایی‌مان یکساله شد ...و من باز سرم گرم دنیایم بود ... زمین گشت و زمان گشت و شد به قاعده‌ی یکسال، که آمدم تا پای آن کنج شش گوشه و نگاهم افتاد به بیرق سرخ و رقصان حرم، و این دل نااهل، انس گرفت به قاعده‌ی بیست و اندی سال که معلوم نبود کجای این عالمِ بی‌خبری، حیران و سرگردان دور خود می‌چرخیده است ... نه اینکه بگویم خیلی معرفتم از این رو به آن رو شد در این یکسال، و بر آن گنجِ خدادادِ محبت شما خوب محافظت کردم ... نه .. خدا شاهد بود که این چنین نبود ... که گذشتند شب های جمعه ای که عهد کرده بودم به کمتر از زیارت عاشورا راضی نشوم و با پای دل به زیارت حریمتان بیایم ... ولی ... گذشتند و این دل دیدنی ها را دیده بود و باز خودش را به فراموشی زد ... آنقدر اسیر این اتفاق و آن اتفاق شد که خودش را هم فراموش کرد ... تمام درد ما همین جاست حضرت ارباب ... که دیده‌ایم و خود را به ندیدن می‌زنیم ... که می‌دانیم و خود را به ندانستن می‌زنیم ... می‌دانیم که دنیا، همه‌اش مثل همین روزهای انتخابات، دلها را سرگرم می‌کند و فکرها را مشغول ... آنقدر که یادمان می‌رود شام ولادتتان را باید قدر بدانیم برای تازه کردن عهدهای عاشقی ... که اگر مقیاسمان را با میزان شما منطبق کنیم، هم دنیایمان دنیا می‌شود و هم آخرتمان آخرت، هم روزمان گرم وظایف روزمانیم و هم شبمان مال خودمان -خودتان- است ... نه اینکه از کار روزمان سر درنیاوریم و شب هایمان را به اسارت اعمال روزمان بگذرانیم ... میزانمان خیلی نامیزان است حضرت ارباب ... خودم را می گویم ... نه دنیایم را بلدم خوب بسازم و نه آخرتم را ... نه وظیفه‌ام توی دنیا را خوب انجام میدهم -آنچنان که باید- و نه عهدم را به آخرتم ... دنیایم خراب و آخرتم خرابتر به خرابی دنیایم ... امشب به سرم زده است دوباره عهدم را تازه کنم ... دوباره تسبیح تربتتان را توی دست بگیرم و بو بکشم و تمام عطر حرمتان را یکجا نوش دل کنم ... و فکر کنم به اینکه میتوان -و چگونه می‌توان؟!- روزها را مردِ میدان زندگی بود و و در تمام صحنه‌ها حاضر بود و خوب زندگی کرد، ولی دنیایی زندگی نکرد .... می توان -و چگونه می‌توان؟!- دنیا را ساخت و خوب ساخت ولی اسیر آن نشد ... دارم فکر میکنم شاید بشود با شعله‌ورتر کردن محبت شما، یک کارهای بزرگی کرد ... مثلا یک جورهایی زندگی کرد که دل آدم دست خودش باشد، فکرش دست خودش باشد، ذهنش دست خودش باشد ... و بعد، هرموقعی که اراده کرد، ثانیه‌هایش را راحت به نام شما بزند ... سرش را که گرفت بالا، پشت تمام این تظاهرهای دنیا، رمقی برای چشم‌هایش برای دیدن شما مانده باشد ...  نه آنچنان اسیر دنیا که مسابقه‌ی روزهایی این چنین را در از دست رفتن، تنها به نظاره بنشیند ... با عشق به شما، خیلی کارهای خوبی می‌شود کرد ... می‌شود با همه‌ی دنیا بود و با هیچ کس نبود ... می‌شود همه کس را دید و هیچ کس را ندید ... می شود توی این دنیا بود، ولی فقط با شما بود و شما را دید و شما را شنید ... می‌شود خیلی بزرگ شد ... می‌شود ... [نقطه سر خط]


حضرت صاحب عصر ما،

شما آمین بگویید بر اجابت این دعاهای ما

مستجاب که بشود

-که به حتم می‌شود-

ما رو به سوی خورشید وجود شما قد خواهیم کشید

.

عید جد شهیدتان مبارک

حضرت صاحب عصر ما

.

.



وَلَهُ أسلَمَ مَن في السَّماواتِ والأرضِ طَوعاً و كَرهاً ....

باذن الله ...


همه چیز این عالم، فهمیده‌اند توی این دنیا چکاره‌اند و مقصدشان به کجاست و مسیرشان به سمت کدام انتهایی پایان می‌گیرد ... می‌ماند من و این حلقه بسته‌ای که هر روز از صبح تا به شام به دور هم می‌چرخیم و دور باطل می‌زنیم و شبمان را خسته از این تکرار، به ابتدای فردای مکررات می‌رسانیم ... همه چیز توی این عالم فهمیده‌اند که طوعاً او کرهاً باید تسلیم تو باشند و به گمان ناقص من، طوعاً را برگزیده‌اند بر اینکه از سر کرهاً به تسلیم تو درآیند ... می‌ماند من و این اختیاری که مگر به اجبار کرهاً سر به نشانه‌ی تسلیمت فرود آوریم ... همه چیز این عالم فهمیده‌اند که کلیدداری این عالم از آن توست و تا تو اراده‌ات را بر باز کردن قفلی نگذاری، هیچ کلیدی درون هیچ قفلی نخواهد چرخید و فتح بابی نخواهد کرد ... می‌ماند من و این وجود قفل خورده‌ای که یقینمان نمی‌شود صاحب کلیدمان تویی ... همه چیز این عالم فهمیده‌اند تا اراده‌ی تو بر جاری شدن نباشد، قطره از قطره و دانه از دانه و ذره از ذره‌ای تکان نمی‌خورد ... می‌ماند من و این واژه‌ها، که شب‌هایی مدام به سیاه کردن افتاده بودیم و می‌نوشتیم و پاک می‌شدیم و می‌نوشتیم و پاک می‌شدیم و جمله نمی‌شدبم تا جاری شویم روی این صفحه‌ها ... گفتنی‌ها از آن توست و شنیدنی‌ها از آن تو، و همه چیز توی این عالم فهمیده‌اند که باید سراپا گوش باشند تا بشنوندت .. می‌ماند من و این گوش‌هایی که سکوتمان را با نوشتن حرف‌هایی پر از هیاهوی ادعاهای ناتمام، ناشنوا کرده‌ایم ... ادعاهایم گوش فلک را که هیچ، گوش خودم را هم پر کرد ... و نشنیدن صدای تو کافی است تا دیگر هیچ جنبشی به جان واژه‌هایم نیفتد و صدایی از این خراب‌شده بیرون نیاید ... واژه‌های من، از من به تو مطیع‌ترند و به امر سکوت تو، این چنین آرام گرفته‌اند ... کلید قفل واژه هایم به دست توست ... آنچنان که کلید تمام قفل‌های وجودم ... 

وَ اَخرَجَتِ الاَُرضُ اَثقالَها ...

روی ماهت کبود ...

چراغ دنیایت تاریک ...

شبگرد کوچه های غربت مدینه!

دنیا تا ابد ساکت و خاموش،

و رازت تا ابد سر به مهر نمی‌ماند ...

یک روز، چاه‌های محرم رازت

زبان باز می‌کنند

و هر آنچه شنیده‌اند را فریاد می‌کنند ...

یا حضرت الله ...

معرفتی به ما ارزانی بدار

که بر ندانستن و نفهمیدن و نشناختن خویش

بر مقام و مرتبه‌ی بانوی دو عالمت

واقف باشیم ...



يا من بَدَا في کُل ِ ضِلع ٍ کَسرُها أُمَّ أَبيها
حَتّی غَدَا في کُل قَلب ٍ قبرُها أُمَّ أَبيها
.
.
.


سال خوب!


و مثلا امسال از آن سال‌هایی باشد که شب‌هایش، تو باشی و من باشم و تو مشتاقِ من و من مشتاق‌تر به تو ... تو مثل همیشه دلتنگِ من و من زنده به دلتنگی تو ... و تو بخندانی و بگریانی و یا مَنـ اَضحَکَـ وَ اَبکیـ من باشی و من بخندم و بگریم برای تو ... و آن میانه‌های سکوت و خلوت شب‌هایت، موقع احوال‌پرسی‌های شبانه‌ات شود و تو مثل همیشه آرام از من بپرسی: امروز حالت چطور بود بنده‌امـ؟! و من [نه مثل تمام روزها و سال‌های قبل پر از ناامیدی و ناراحتی و افسردگی و دلزدگی و دلتنگی و بی‌انگیزگی و خواب‌آلودگی و هزار کوفت و زهر مار دیگر!] فقط بگویم خوبِ خوب.... خوبِ خوب بودم خدایا جان ... شکرِ بودنت ...

+

و من فکر می‌کنم چقدر گاهی اوقات دلت برای خوب بودن ما تنگ می‌شود ...



پ.ن: شرمنده همه‌ی دوستان بابت نظرات پست قبلی که خیلی دیر تایید شدند ...


-باذن الله-


دراز کشیده‌ام روی تخت و به صدای تق‌تق برخورد قطره‌های باران به پنجره گوش می‌کنم. بدجوری بازی می‌کند با دلم. یحتمل این ساعات آخری خدا قصد کرده همه‌ی دست‌پرورده‌های خلقتش را پاک، راهی تحویل سال کند. فقط مانده مثل همیشه من و این سیاهی‌های من که توی این خانه‌تکانی خدا بدجوری توی چشم می‌آید. به سرم زده بروم زیر باران دراز بکشم و خیس خیس شوم و سردی هوا به عمق جانم سرک بکشد و لطافت قطره‌های باران، بیش از پیش عاشقم کند ... بعد ذکر بگیرم با این قطره‌ها و با هر دانه‌اش یک یا مقلب القلوب روانه‌ی آسمان کنم ... و یادم بیاید از آن روزِ نجف که ایستاده بودم روبروی ضریح حضرت امیر و آن وسط‌های زیارت‌نامه، حضرتش را با نام مقلب الاحوال خوانده بودم ... حالا چه ارتباطی توی این عوالم هفتگانه وجود دارد بین این دعای ما و آن لقب را نمی‌دانم .. اما می‎دانم که با هر یک قطره‌ی بارانی که به زمین می‌آید، وجود من هم زیر و رو می‌شود و پاک می‌شود ... پاک که شدم کم‌کم جوانه‌های عشق روییده می‌شود و از دیوارهای دلم بالا می‌رود و سبزم می‌کند ... اصلا بهار را برای همین‌هاست که دوست دارم... برای این شجاعتی که در عاشقی کردن به من می‌دهد ... بهار فصل عاشقی است و من عاشقی را از دستان خودشان گرفته‌ام ...کلام حضرتش یادم می‌آید که فرمود هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما انتظار فرج داریم ... و من می‌دانم که باید امسال ظهور کنم ... 


گمشده‌ای دارم ...

باذن الله ...


همه‌ی آن روزهایی که توی کلاس، وسط آن همه درس و فرمول و قانون و حساب و کتاب، صدای معلم کلاس گم می‌شد در غوغای نگاه تو، و من محو تو و آن نگاه بی‌انتهایت می‌شدم... و هیچ موقع نمی‌فهمیدم آن افقی که نگاه تو را اینچنین به سمت خود کشیده است، کجای عالم ملکوت می‌تواند باشد؟... و آن چند جمله‌ی وصیتت، که بارها و بارها گوشه و کنار دفتر و کتاب‌هایم می‌نوشتم... "در پوست خود نمي‌گنجم. گمشده‌اي دارم و خويشتن را در قفس محبوس مي‌بينم و مي‌خواهم از قفس به در آيم. سيم‌هاي خاردار مانعند. من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه‌ی آنچه كه از خدا بازم مي‌دارد متنفرم"... چقدر آن روزها احساس می‌کردم تک‌تک این واژه‌ها برایم مانوس و آشنایند... هم آن گمشده‌ات و هم آن خویشتنی که بیقراری‌های روحت را در خود نمی‌گنجاند... با خودم می‌گفتم حتما یک روز من هم گمشده‌ام را در آن افق بی‌انتهای نگاهت پیدا خواهم کرد... یک روز می‌آید که من هم از قفس بیرون بیایم و خودم را به آن ملکوتی برسانم که روزها نگاه تو را به آن سو کشانده بود... حالا می‌دانی چند سال است که از آن روزها گذشته است؟ توی تمام این سال‌ها تو رسیدی به گمشده‌ات و من هنوز نرسیدم... من هنوز هم که به چشم‌هایت خیره می‌شوم، نادیدنی‌های آن بالاها را خوب می‌بینم... هرچند که دیگر بیقراری‌های آن روزها خبری نیست، اما من هنوز هم از دنیا و ظاهر فریبی‌هایش و همه‌ی آن‌چه از خدا بازم می‌دارد متنفرم... این سیم‌های خاردار لعنتی دست و پای من را بسته‌اند ... یعنی می‌شود که یک روز من هم از این قفس آزاد شوم و به آسمان نگاه تو برسم؟ ...


پ.ن: می‌خواستم یک مدتی اینجا نباشم ... اما سالگرد  شهادتش نگذاشت ...


گره‌های صاحب‌دار ...

یک گره‌‌های ناجوری بیفتد توی وجود آدم، که هرچه برای باز شدنش تلاش بکند به جایی نرسد، مدت‌ها در به در شود پشت خانه‌ی این امام و آن امام، و مدام درب بکوید و سرتاپا التماس شود و جوابی نشنود ... باز راه بیفتد در خانه‌ی امام دیگری و دوباره دست نیاز دراز کند و باز دست خالی برگردد ... برود و بیاید و برود و بیاید بدون هیچ جوابی ... کم کمک ناامید شود و خودش بیخیال و خسته از این همه دویدن و جواب نگرفتن ... و با خودش فکر کند که لابد صلاح نبوده است که حتی به شفاعت آن‌ها هم گره‌‌های کورشده‌اش باز نمی‌شود ... بعد یک روز، صبح یکی از همین روزهای بیخیال‌شدگی، بیفتد به دلش که مصلحت این رفتن‌ها و جواب نگرفتن‌ها، از جای دیگری است ... همه‌ی آن‌ها، هرچقدر هم که کریم و رئوف و باب‌الحوائج، اما باز شدن این‌ گره دست کار امام دیگری است ... و اجابت شدن تمام آن التماس‌ کردن‌ها، به رضایت این آخرین امام بسته است ... و خودش بشود فتح باب که یادت بدهند، که آی! یاد بگیر و توی زندگی‌ات مودب باش ... مگر خودت توی زمان خودت برای خودت صاحب نداری که گره‌های زندگی‌ات را بدون اجازه از امامت، می‌آوری پیش ما؟ ... برو لااقل اول اجازه بگیر و بعد بیا و از ما جواب بخواه! ... و بعد ... خستگی و ناامیدی تمام این مدت را، یک حسِ عمیقِ پر از آرامشِ دوست‌داشتنی جایگزین شود و تو، که حالا دفعه‌ی اولی است که میخواهی بروی معتکف نگاه صاحب‌ت شوی، راضی باشی که تمام وجودت گره گره شود و دردهایت داغ شوند و داغ‌هایت سوز و سوزهایت اشک شوند و جاری شوند پیش پای نگاه امام... یک آرامشِِ وصف‌ناشدنی از بودنِ این همه گره‌های باز نشده... گره‌هایی که یقین داری یک روز عاقبت بخیر می‌شوند... گره‌هایی که می‌دانی باز شدنشان تو را به نگاه صاحبی گره می‌زنند که تا حالا سراغش نرفته بودی... گره‌هایی که ادب کردن را به تو یاد خواهند داد ... هذا یومُ الجمعه... از همان جمعه‌هایی که صاحب ظهور می‌کند... از همان جمعه‌هایی که پُرند از گره‌های باز نشده...

منم شبیه حضوری که هست اما نیست
تویی شبیه خیالی که نیست اما هست...

چه روزهای سیاهی که بی تو سهم دلم
سکوت بود و سکوت و شکست بود و شکست


.
.
.

از حلقه‌ی کمند تو لایُمکِنُ الفرار ....


خیلی دور نیست حضرت پروردگار ...

روزی که این صید گریخته از حلقه‌ی دامت ..

خودش سرش را بیاندازد پایین ...

و آرام و بی‌صدا ...

به دامش بازگردد ...


پـ.نـ: اینقدر دوست دارم این پست‌هایی را که جز خودم، هیچ کس نظری در موردش ندارد!  :))


جای خوبی است ... (؟)


یک حس جاخوش کردن عجیبی افتاده به جانم، توی این قفس دنیا، که تمام ایمانم را دارد به گند می‌کشد ... 

جان سخت!


امتحان‌هایمان که تمام شد، یک نفس راحتی کشیدیم و گفتیم برویم یک دستی به سر و روی این اتاقمان بکشیم. از آن اعماق کمد، یک دفتری آمد بیرون که یک روزهایی، حسابی همراه لحظه‌هایمان بود و توی دلش هر آنچه از خاطرات تلخ و شیرین سال‌های گذشته بود را نگه داشته بود ... رد پایمان را روی ثانیه‌های زندگی گرفتیم و همین‌طور داشتیم برمی‌گشتیم عقب ... داشتیم مابین صفحاتش، تمام زندگی‌مان را می‌دیدیم و تلخ و شیرینش را یکجا نوش دلمان می‌کردیم ... تا رسیدیم به بالای گور یک چندتایی از آن آدمک‌هایی که روزهایی دور، زیادی توی زندگی‌‌مان گرد و خاک کرده بودند ... افتاده بودیم به جان صفحه‌ها و داشتیم نبش قبر می‌کردیم تمام خاطراتِ آن آدمک‌ها را ... که چشمتان روز بد نبیند! دیدیم یکی از آن‌ها، زیر خروار خروار خاکِ فراموشی که روزگار روی جنازه‌اش ریخته بود، دارد نفس می‌کشد! ... لامصب هنوز زنده بود!! ...  

اَیُّها الاِمامُ الرَّئوف ...





الْإِمَامُ كَالشّمْسِ الطّالِعَةِ

الْمُجَلّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ

وَ هِيَ فِي الْأُفُقِ بِحَيْثُ لَا تَنَالُهَا الْأَيْدِي وَ الْأَبْصَارُ

.

الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِيرُ

وَ السّرَاجُ الزّاهِرُ

وَ النّورُ السّاطِعُ

وَ النّجْمُ الْهَادِي فِي غَيَاهِبِ الدّجَى وَ أَجْوَازِ الْبُلْدَانِ وَ الْقِفَارِ وَ لُجَجِ الْبِحَارِ

.

الْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَى الظّمَإِ

وَ الدّالّ عَلَى الْهُدَى

وَ الْمُنْجِي مِنَ الرّدَى

.

الْإِمَامُ النّارُ عَلَى الْيَفَاعِ

الْحَارّ لِمَنِ اصْطَلَى بِهِ

وَ الدّلِيلُ فِي الْمَهَالِكِ

مَنْ فَارَقَهُ فَهَالِكٌ

.

الْإِمَامُ السّحَابُ الْمَاطِرُ

وَ الْغَيْثُ الْهَاطِلُ

وَ الشّمْسُ الْمُضِيئَةُ

وَ السّمَاءُ الظّلِيلَةُ

وَ الْأَرْضُ الْبَسِيطَةُ

وَ الْعَيْنُ الْغَزِيرَةُ

وَ الْغَدِيرُ وَ الرّوْضَةُ

.

الْإِمَامُ الْأَنِيسُ الرّفِيقُ

وَ الْوَالِدُ الشّفِيقُ

وَ الْأَخُ الشّقِيقُ

وَ الْأُمّ الْبَرّةُ بِالْوَلَدِ الصّغِيرِ

وَ مَفْزَعُ الْعِبَادِ فِي الدّاهِيَةِ النّ‏آدِ

.

.

.

+

ما چه داریم که در محضرتان عرضه کنیم؟

شعر از آن شما، قافیه از آن شما ...

فقط همین!


 دست و پنجه نرم کردن

با یک حسِ گنگ و مبهم

مثل درک کردنِ 

تو

.

.

.


دودوتا چهارتا ...


چند روز است دارم به این موضوع فکر می‌کنم کل ثانیه‌هایی که در طول شبانه روز به یادتان -یاد شما- هستم را روی هم جمع کنم و از هر طرف هم که حسابشان کنم و دزدکی هر کدامشان را هم چندین بار بشمارم، کلشان از چند دقیقه بیشتر نمی‌شود. -چند دقیقه‌ای کمتر از اندازه‌ی انگشتان یک دستِ نمک خورده و نمکدان شکسته!- ... نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم اگر آرزوی ظهورتان روزی برای من محقق شود و در روزگار بودنتان باشم، اگر آن روزهای خوب اولش را بگذاریم کنار و ذوق مرگ شدن‌ها و تلاش‌های اولیه‌اش را بیخیال شویم، یک مدتی -یک مدت طولانی تری- که بگذرد، باز به اندازه‌ی همان انگشتان‌ِ یک دستم -یک دستِ نمک خورده و نمکدان شکسته- به یادتان خواهم بود ... تجربه ثابت کرده که من در وفاداری‌ام خیلی ثابت‌قدم نبوده‌ام ... و گمان می‌کنم کسی که الان، نمی‌تواند به یاد امام حاضرِ غایبش باشد، روزگار ظاهر بودنش هم خیلی تفاوتی نخواهد کرد ... فراموشکاری، غیبت و ظهور نمی‌شناسد ...



+ خودم را توصیف کردم، شما قطعا وضعتان از من بهتر است ...

+ میشود بدانم شماها دقیقا چند دقیقه از روزتان را به یاد امام زمانتان هستید؟! جداً برایم مهم است ... لطفا جواب دهید ... [خوانندگان خاموش هم لطفا این دفعه سکوت بشکنند!]

.

.

.

+ اول این را دانلود کنید، بعد ادامه را بخوانید ...


نحن نجدّد بیعتنا مع الحسین علیه السلام کما جدّد الرجال والنساء لیلة العاشر بیعتهم مع الحسین، ونقول له لن نغادر کربلاءک ولن نترک مخیّمک. یا أبا عبدالله، لقد انقضی الزمن الذی یُسمح فیه لجسدک أن تَرضّه حوافر الخیول ثانیة؛ لقد انتهی الزمن الذی یُسمح فیه أن تُسبی نساؤک ثانیة؛ لقد انتهی الزمن الذی یستطیع أحد أن یُهدّد دین جدّک محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم ثانیة. کربلاؤک هذه یا سیّدی لن نغادرها سوف نبقی فیها، بأجسادنا وأرواحنا، بعقولنا وقلوبنا، بأقلامنا وبنادقنا، بحبّنا وبغضنا، بدمنا ودمعنا، حتّی نَلقی حفیدک مهدیّ هذه الأمّة وحفید رسول الله ومجدّد هذا الدین ومُظهر العدل الإلهیّ فی هذا العالم؛ ونحن إن شاء الله علی الموعد وفی الانتظار، لن نترک إمامنا وقائدنا لیخدعه أحد أو یَسلبه أحد أو یَقتله أحد أو یَقطع رأسه أحد أو یَسبی نساءه أحد؛ لقد کانت هناک کربلاء واحدة انتهت بهذه الفاجعة، ولکن فی أیّ أمّة تَحضر کربلاء بروحها لن تکون الخاتمة فاجعة، ستکون الخاتمة انتصاراً وعزّاً وشرفاً وکرامة...

ـــــــــــــــــــــ
ما با حسین علیه السلام دوباره پیمان می‏‌بندیم، همان‏گونه که آن مردان و آن زنان در شب عاشورا با حسین تجدید بیعت کردند. و به او می‏‌گوییم کربلایت را ترک نمی‏‌کنیم و از خیمه‏‌گاهت بیرون نمی‏‌رویم. یا اباعبدالله، گذشت آن زمان که بگذاریم پیکرت دوباره زیر سم اسبان لگدکوب شود؛ به پایان رسید آن زمان که بگذاریم خانواده‏‌ات دوباره به اسارت بروند؛ گذشت زمانی که کسی بتواند دین جدّت محمد صلی الله علیه و آله و سلّم را تهدید کند. آقای من، کربلایت را ترک نمی‏‌کنیم و در آن باقی خواهیم ماند؛ با جان و تنمان، با عقل و دلمان، با قلم‏ها و تفنگ‏هایمان، با حبّ و بغضمان، با خون و اشکمان، در کربلا باقی می‏مانیم تا فرزندت، مهدی این امت و فرزند رسول الله و احیاگر این دین و آشکارگر عدل الهی در این جهان را ملاقات کنیم. و ما إن شاء الله بر سر قرار و در انتظاریم. هرگز امام و رهبرمان را رها نمی‏کنیم تا کسی به او خدعه زند، یا او را غارت کند، یا او را بکشد، یا سر از تنش جدا کند، یا خانواده‏‌اش را به اسیری ببرد؛ تنها و تنها همان یک کربلا بود که به آن فاجعه ختم شد؛ اما اگر روح کربلا در هر امتی دوباره ایجاد شود، هرگز به فاجعه ختم نخواهد شد؛ بلکه خاتمه‏‌اش پیروزی و عزت و شرف و کرامت خواهد بود...