کابوس ...  


و من مدام فکر می‌کنم که چقدر خوب! یک روز از همین روزهای عادی و معمولی، از همین روزهای آرام که همه‌ی ما سرمان حسابی گرم کارهای خودمان است، می آیی ... و ما همه دلهایمان شاد می‌شود و تمام غم‌ها و غصه‌هایمان یادمان می‌رود ... دنیا قشنگ می‌شود و انسان‌ها "آدم" و خدا نزدیک ...همه چیز خوب و دنیا دوست‌داشتنی ... فقط نمی دانم دلیل این اضطرابی که این شب‌ها یکباره بر من هجوم می‌آورد و مرا یاد آمدنت می‌اندازد چیست ... واهمه از آن آخرین نفری که صف آخر سپاهت، لباس سربازی تو را پوشیده است و من، توی چهره‌ی آن آخرین نفرش هم، چهره‌ی خودم را نیافته‌ام ...




+ اطلاعیه:
   خواهش میکنم فردا که من را دیدی

   باز دوباره نگو که این آدم توی وبلاگ، اصلا شبیه تو نیست ...
   من، با این آدم، هیچ نسبتی ندارم!

درد ما را نیست درمان، الغیاث ...



آخر من با چه رویی بیایم اینجا و بنویسم آنقدری که توی دلم جا برای امام غریبم ح‌س‌ی‌ن علیه السلام باز کرده‌ام، جایی برای شما نیست ... با چه رویی بگویم آنقدر که غربت ارباب مظلومم ح‌س‌ی‌ن علیه السلام، مرا می‌شکند و داغ بر دلم می‌زند، داغِ مظلومیتِ شما برایم سنگین نیست ... چگونه بگویم اشک من بر تنهایی امام شهیدم ح‌س‌ی‌ن علیه السلام، روان‌تر است تا بر تنهایی امام منتقم ... من چه باید بکنم که هر چه می‌گردم، تمام دعای فرج خواندن‌هایم را، جز برای گرفتاری و خودخواهی نفس خودم، دلیل دیگری نمی‌یابم ... چه بگویم از این معرفتِ پرمدعا که پای رکاب ح‌س‌ی‌ن علیه السلام، عَلَم عاشقی بر می‌دارد و به شور می نشیند، اما به پای رکاب شما که می‌رسد، کم می‌آورد و از ترس، به نهانگاه خانه دل می‌گریزد ... آنقدر مقتل خوانده‌ام که دیگر سطر به سطرش را از بر شده ام، اما چه کنم که این مقتل‌خوانی‌های مکرر، من را به کربلای شما نمی رساند ... به کجا شِکوه بَرَم از نفسی که امامِ شهیدش را، حاضرتر می‌یابد تا امامِ حاضرش را ... که وقتی بغض غربت شما، به سراغ غفلت مدام من می‌آید، باز هم دل طلب روضه ح‌س‌ی‌ن علیه السلام می‌کند ... عادتم شده است که از پای رکاب پر تلاطم شما، به آرامش روضه های ارباب بگریزم ... عادتم شده است که یا لیتنا کنا معکم را، ملتمسانه پای زیارت‌های عاشورایم بخوانم و تفسیر آن را، در یاری شما نیابم ...غربت از آنِ خاندانِ شماست ... یا ابن العشق ...و تا منم که منتظِر نام گرفته‌ام، همان بهتر که ...


بغض نوشت: من ... روضه‌های مقتل ارباب را ... خوب بلدم ... من ... بارها ... شما را ....به مقتل کشانده ام ...

.

.

.

من به درد شما نمی خورم .... من به هیچ دردی نمی خورم ... من ...


اَلَیسَ اللهُ بکافٍ عَبدَهُ ...


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری (+)



         می دانی رفیق!

         یک چیزهایی هست توی این دنیا

         که خدا اختصاصی به نام خودش زده است ...

         یبگانه را راه دهی، ویرانت می‌کند ...





+ این پست صرفا برای دلِ یک مخاطب خاص نگاشته شده است!


برای روز مادر ...


بسم الله النور ...


توی همین گیر و دار روز مادر و تبریک گفتن‌ها و جملات عاشقانه‌ای که از در و دیوار فضای اینترنت بالا میرود، ما هم گفتیم بیاییم اینجا و چند خطی افاضات کنیم و برویم دنبال کارمان!! انصافا از این حرف‌های کلیشه‌ای هیچ چیزی برای گفتن ندارم ... نه تبریکی دارم و نه تشکری ... فقط یادم می‌آید چند ماه پیش یک مطلبی را توی یک سخنرانی از یک حاج آقای خیلی خیلی غیر مشهور(!) شنیدم که تا عمر دارم از یادم نمی رود ...

روی سخنم با تمام رفقایی است که این متن را می خوانند و البته از جماعت "اناث" اند!! باشد که جماعت "ذکور" هم بخوانند و حسرت به دل بمانند ... :)))

اینجانب که دختر باشم و تا حد زیادی از جمع های دخترانه و دغدغه های آنها باخبرم، می دانم یکی از بزرگترین دغدغه های دخترهای مذهبی این است که چرا زن ها مثل مردها نمی توانند در راه خدا جهاد کنند و بجنگند و شهید شوند؟! اصلا چرا شهادت باید سهم مردها باشد و زن‌ها بی نصیب؟!

.

.

.

حاج آقای ما می گفت: علامه طهرانی توی کتاب "روح مجرد"ش نقل کرده است که وقتی سید هاشم حداد -معرفی این شخصیت بزرگ پای خودتان! فقط در همین حد که از بزرگان عرفان بوده اند- در سفری که به مشهد داشته اند، مابین راه به شهر اصفهان رسیده اند، از قول این عارف بزرگ نقل شده که فرمودند:

"فضاي‌ اصفهان‌ را دو چيز، صاف‌ نگهداشته‌ است‌: وجود موحدین‌ و عارفين‌ و حكماي‌ اسلام‌ از اعاظم‌ علماء كه‌ در مدّت‌ قرون‌ متماديه‌ در اين‌ قبرستان‌ خوابيده‌اند، و وجود دختران‌ جوان‌ معصوم‌ و متديّن‌ كه‌ شبها بالاخصّ در نزديكي‌ صبح‌ سجّاده‌هاي‌ خود را پهن‌ مي‌كنند و بر روي‌ آن‌ براي‌ عبادت‌ خداوند قيام‌ و ركوع‌ و سجود دارند. ميفرمودند: هيچ‌ جا من‌ بقدر اصفهان‌ كثرت‌ دختران‌ متعبّد و متهجّد را نديده‌ام‌؛ و نفوس‌ طاهرۀ ايشان‌، در شبها فضاي‌ اصفهان‌ را به‌ صورتي‌ ديگر درمي‌آورد." (+)

.

.

روایتی هست که می گوید: "مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء"، قلم عالِِم از خون شهید بالاتر و بافضیلت‌تر است. می‌گفت آیت الله جوادی آملی در تفسیر این حدیث فرموده اند: منظور از این حدیث، نه هر عالِمی است؛ بلکه عالمی است که شهیدپرور باشد ... (+)

.

.

.

فکر کن که عالِمی تمام ثمره وجودش را، که طی یک عمر تلاش و مجاهدت بدست آورده است، در راهی خلاصه کند که ثمره اش پرورش شهیدانی باشد که به حراست از دین خدا پرداخته‌اند ... چنین عالمی، مقامش از آن شهدا بالاتر خواهد بود ...

حالا فکر کن مادری را که ثمره عمرش را در تربیت فرزندی خلاصه کرده است که به حراست از دین خدا بپردازد... مادری که شهید پرور باشد ... آیا نمی توان نتیجه گرفت که چنین مادری مقامش از خود شهید بالاتر است؟!! ...

.

.

.

می گفت داستان نقل شده از سید هاشم حداد حدود سال 1350 اتفاق افتاده بود. یک دهه بعد، زمان جنگ، همان دختران جوان‌ معصوم‌ و متديّن‌ اصفهان، شده بودند مادران آن شهر ... مادرانی که حالا جوان هایشان در جبهه های جنگ به حراست از دین خدا پرداخته اند ... می گفت حالا بیا و حساب کن که چرا توی تمام شهرهای ایران، اصفهان بیشترین شهید را داده است؟!!! ...

.

.

.

یک جای تاریخ، یکی دیگر می‌گفت: از دامان زن، مرد به معراج می رود ....


.

.

.

هیچ دلیل محکمی برای اثبات نوشته هایم ندارم! فقط همین را می‌دانم که با تمام وجودم باورش کردم!!

خواستم بگویم مادر شدن، خیلی مقدس تر از آنی است که ما می پنداریم ... انگار در عالم خلقت، شهادت برای زن، مقصد نوشته نشده است ... زن، بارها تا مرز شهادت پیش می رود و باز می گردد ... مادر، در تک‌تکِ لحظه های تربیت فرزندش، مدام دارد شهید می‌شود ... همان مادری که شهید پرور است ...

.

 

.

.

.

و چراغی در دست ...

من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم،

ولي با همين روشنايي كوچك

فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي دهم  ...

و كسي كه به دنبال نور است اين نور هرچه قدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود ...




+ صاحب این جمله را که می شناسید؟!!

+ دنیا با تمام ظلمتش، چقدر دوست داشتنی می شود با این نگاه ...

آقای معلم! روزت مبارک ....

قدیم ترها، بچه تر که بودیم، یک معلمی داشتیم که شدید دوستش می داشتیم! روز معلم که می شد، با کلی ذوق و شوق، هدیه هایمان را می گرفتیم دستمان و می رفتیم تحویل خانم معلم بدهیم ... خانم معلم هم که ذوق ما را می دید، رسم معلمی را کامل می کرد و صاف دست ما را می گرفت و می کشید توی دنیای دیگری که برایمان خیلی غریب بود ... می گفت: این که از سهم من از روز معلم! اما یادت مانده سهم آقای معلم را هم کنار بگذاری؟! اصلا یادت مانده به آقای معلم هم تبریک بگویی؟!!! آن موقع ها حتی نمی فهمیدیم آقای معلم کیست و چرا باید روز معلمی را با تبریک به او شروع کنیم ....

حالا که بزرگتر شده ایم، فهمیده ایم توی این دنیا، خدا برایمان کلاس گذاشته است ... آن هم از نوع غیر حضوری اش! و ما که شاگردان این کلاسیم، دارد آمار غیبت هایمان زیاد می شود ... تازه فهمیده ایم آقای معلمی هم هست که باید روز معلم، اول از همه به او تبریک گفت ...


........................................

پ.ن1: تازه فهمیده ام معلمی مقدس ترین شغلی است که یک نفر می تواند داشته باشد ...

پ.ن2: معلم هم شدیم و یک نفر روز معلم را به ما تبریک نگفت!!! :((

پ.ن3: نوای وبلاگم را خیلی دوست دارم! میان الله اکبرهایی که لابلای صدای تیروترکشش می آید، گم می‌شوم ... 

فاطمیه به روایت من ....


دیشب که دوباره کسی برایم تاریخ را سطر به سطر می‌خواند، هرچند که بارها آن را شنیده بودم و بارها پای واژه واژه‌های آن اشک ریخته بودم، اما این بار آنقدرها هم برای من دردناک نبود ... هرچند که گل تاب فشار در و دیوار ندارد، اما وای از آن روزی که پای عشق به میان بیاید ... تا پای جان، معشوق را به میانه میدان می‌کشاند ... همین بود که آخرش -همانجایی که بوی چوب سوخته تمام مشامم را پرکرده بود-از اعماق دلم گفتم: شهادت مبارکت باشد، بانوی مظلوم من ... بهترین انتها را انتخاب کردی ... پیش پای ولی، هر چقدر درد این جان دادن بیشتر باشد، عاشقانه تر است .. اصلا شاید آن لحظه های سخت، با خودت می گفتی: در مقابل چشمان ولی، رقصی چنین میانه میدانم آرزوست ... اما دلم به حال آن چشم ها، حسابی سوخت ... خدا چه صبری داده بود ... برای آدم شدن ما، چه چیزهایی که این چشم ها نباید ببینند ...

.

.

.

یعنی می شود یک روز هم نوبت ما شود؟... و مقابل چشمان ولی خود، یا زهرا بگوییم و جان بدهیم ...

و المستشهدین بین یدیه  ....


- عقل می گوید محال است، اما دل به چه چیزی دلخوش است؟!!!

يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ ...

1. چند روز است که قصد دارم برای فاطمیه پستی بگذارم .. نه از آن پست‌هایی که درد دارد و داغ، که من را لیاقت روضه خوانی نیست ... فقط خواستم اعترافی بکنم...این چند روز را، مدام توی کتاب‌های تاریخ و سیره، دارم پرسه می‌زنم ... مثل آدم‌هایی که گمشده‌شان را نشانی توی این کتاب‌ها داده باشند...تا شاید بتوانم سطر سطر این کتاب‌ها را کنار هم بچینم و از نو، برای خودم بانویی به عظمت زهرا -سلام الله علیها- را بسازم ...  این چند روایتی که از زندگی حضرت زهرا -سلام الله علیها- به من رسیده است، قانعم نمی‌کند ...با خودم فکر می‌کردم که معرفت، اساس محبت است .. معرفت که بیاید، همراه خودش عشق و محبت را هم می آورد، اما، حالا به این نتیجه رسیده‌ام که این همه خواندن و دانستن هم، مشکل من را حل نمی‌کند .. یک چیزی این وسط سر جایش نیست ... نه اینکه بگویم معرفت هیچ محبتی را به دنبال خودش ندارد، نه، اما از آن عشق‌های موقتی است که دیر می آید و زود می‌رود ... یکهو شعله‌ور می شود و گُر می‌گیرد و خاموش می‌شود ... مثل رگبارهای بهاری این روزها، ناگهانی می‌بارد و بعدش تمام ... فکر می‌کنم این معرفت، برای اینکه مهمان همیشگی دلم شود و و مرا به عشقِ مدام برساند، چیزی مثل یک "نگاه" را کم دارد ... احساس می کنم تا خودشان نگاه نکنند، این دانستنی‌ها من را به هیچ جایی نمی‌رسانند ... تا خودشان اذن ندهند، من عاشق نمی‌شوم ... هرچند که تمام دانایی‌های عالم را هم به دوش بکشم ...

2. راستش را بگویم حسودی‌ام می‌شود ... به تمام شماهایی که خیلی راحت حضرت زهرا --سلام الله علیها-- را مادر خود می‌خوانید .. به همه شماهایی که دل هایتان از عشق حضرت زهرا -سلام الله علیها- پر است و مدام دارید با این عشق زندگی می‌کنید ...

3. عقلم قد نمی دهد به این روایت، که "حق تعالي حضرت زهرا -سلام الله علیها- را از نور عظمت خود آفريد و چون او را آفريد، آسمان‌ها و زمين از نور روي او روشن شد ..." اما احساس می کنم این نور ارتباط مستقیمی دارد با همان نوری که خدایم گفته است "يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ" ...

4.  يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ ... کاش فقط با دهان هایشان می بود ...

5. هذا یوم الجمعه ... 

من که می‌دانم
فردا که بیایی
شبِ حمله
دوباره سرِ سربندهای یا فاطمه (س) دعوا می‌شود.
من که می‌دانم
همین که خودت را پسرِ زهرا (س) معرفی کنی
آتش می‌اندازی به سینه‌ها
جبهه‌ها غلغله می‌شود از فاطمیون.
خودم که اهل نیستم
ولی
این سربند را برای همان روز نگه داشته‌ام ... (+)